دفترچه شخصی سید محمد امین هاشمی

یک دفترچه مجازی برای یادداشت روزمرگی ها ، خاطرات ، تفکرات ، نظرات شخصی و ...

ساده تر

دیشب تا صبح یه لحظه خواب اروم نداشتم

همه اش با استرس بود

سر همین جنگوگ بازی های کاری

یه سره از این ور به اونور میدوییدم

فک میکردم کارا امروز به فردا بیافته حتی

هنوز 11 نشده کارهای استرس اور دیروز مدیریت شد

خداروشکر

بریم سراغ کارهای رو به جلو


پی نوشت :(اینقدر نوشتنش سخته که مینویسید پ.ن؟! یا دلیل دیگه داره ما نمیدونیم)

لازمم نیست همه چیز خیلی هم مکتوب جلو بره

حافظه هم داریم دیگه


پی نوشت دوم : خواستم بگم مغزم داریم دیگه گفتم الان یکی میاد میگه تو که نداری :-D

  • ۱ نظر
    • امین
    • چهارشنبه ۲۳ آبان ۹۷

    بهم ریختگی

    و مجدد بهم ریختگی کاری که واقعا روح و روانم رو به هم میریزه

    حالم رو بد میکنه

    اعصابم رو خورد میکنه


    یک هفته است میبینم هیچ چک فرمی که توی سایت گگذاشتم رو پر نمیکنه

    نگو فرم از کا افتاده بوده و ما تازهامروز فهمیدیم

    خیلی بده

    خیلی بد

    خیلی اعصاب خورد کن

    خیلی ناراحت کننده

  • ۰ نظر
    • امین
    • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

    چند خط فکر

    من در طول روز لااقل یک پست منتشر میکنم داخل وبلاگم

    حالا شاید توی واقعیت نکنم ولی توی ذهنم منتشر میکنم

    اگر بیان نرم افزار تحت موبایل داشت احتمالا من الان یه وبلاگ پرپست (مثل موی پرپشت) داشتم 


    ***


    یه پیرمرده است ، برای کوتاه کردن مو میرم پیشش

    یکی دوبار قبلا رفته بودم پیشش ، حین زدن موهام دوسه تا فحش به نظام و مسئولین داد منم لبخند زدم

    امروز فحش خارمادر و کشیده بود به نیروهای کمیته (اول انقلاب)

    حالا بابای من خودش اول انقلاب تو کمیته بوده

    از اون "پونز تو پشیونی کن" ها نبوده ها ، ولی بلاخره حضور فیزیکی داشته

    هیچی دیگه ، چیزی نگفتم ولی لبخندم نزدم

    لامصب لاقل بگو اکثرشون...


    ***


    یکی دو تا باگ تو زندگیم پیدا کردم

    مشکلاتی که کوچیکه ولی روند منظم رو دچار اختلال میکنه

    امروز زدم یکیشو ترکوندم

    امیدوارم از جای دیگه سر سبز نکنه


    ***


    یه بنده خدایی هم سرکار ، مارو سرویس کرده بود 

    بعد من یه بار باهاش راه نیومدم

    بیا و ببین عکس العملو

    داداش دو برابر من سنته

    کلی هم هواتو داشتم و خودتم اقرار کردی

    یه بارم اینکارو 

    نوکرت که نیستم که


    ***


    به صورت کلی هوای ابری رو مخمه ، بدم میاد

    ولی اینقدر امروز دمای هوا مناسب بود که بیخیال ابری بودنش شدم و ساعاتی رو به خوشی در پازک زیستم


    ***


    کتاب ساعت ساز نابینا اولش ناامیدم کرد...

    توقع داشتم علمی تر باشه ، بیشتر حالت داستان طور داشت

    بعد جلوتر که رفتم دیوونه ام کرد

    خیلی خوب بود

    این دو سه روز خیلی عمیــــــــــــق خوندمش

    کند جلو میرم چون عمیق میخونم 


    ***


    و قسم به کامنت هایی که توی کامنت دونی! شماها تایپ میکنم و نمیفرستم

    برای مثال هر دو پست اخیر کروکودیل کلی فکر کردم  ، بررسی کردم نظرمو ، تایپ کردم حتی

    ولی پاک کردم و نفرستادم

    جدیدا نظر دادن در مورد مسائلی خارج از زندگی شخصی خیلی سخت تر از قبل شده

    قبلا هم راحت نبود ولی الان دیگه واقعا نمیتونم به نتیجه نهایی برسم


    ***


    و در نهایت

    بابت همه چیز خداروشکر

  • ۹ نظر
    • امین
    • جمعه ۱۸ آبان ۹۷

    گمشدم...

    یکی از بچه ها اربعین رفته بوده کربلا

    یه ویدیو برام فرستاد

    توی نجف پشت بلندگو اعلام کردن امین هاشمی گم شده...


    هم امین تو دنیا زیاد داریم

    هم هاشمی


    ولی به هر حال من سال دیگه باید برم

  • ۸ نظر
    • امین
    • جمعه ۱۱ آبان ۹۷

    عشق به خوراکی

    یادمه بچگیا عاشق اب قند بودم!

    مامانم که میرفت بیرون با دقت خاصی میزان گلاب و عرق نعناش رو تنظیم میکردم که هم خوش بو باشه هم خوش مزه...

    نمیدونم اون موقع دقیقا تعریفم از خوشمزه چی بود ولی به هرحال

    باید بازم درست کنم و بخورم شاید هنوزم به نظرم خوش مزه باشه


    یا مثلا یه زمانی عاشق گوجه بودم...

    بر میداشتم میشستم ، روش نمک میزدم و دقایقی به شادی میزیستم 

    عشق حقیق من به خوراکی ها همین عشق به گوجه بوده

    چون اول ازش متنفر بودم ولی بعدا عاشقش شدم

    شبیه این فیلما بوده رابطمون کلا

    شاید شبیه راس و ریچل حتی (سریال فرندز)


    الان دلم شده هتل

    عاشق چندین و چند خوراکی مختلفم به طوری که اگر در فاصله مشخص و مساوی ، یکی شون رو سمت راست و یکیشون رو سمت چپم بذارید، احتمالا من اون وسط از گشنگی میریم (جهت اطلاع بیشتر کلیک کنید) :-|


    یکی از عشق های جدیدم که تازگی ها متوجه عمق حسم بهش شدم ، میوه های خورد شده مامانمه

    ترکیبی از سیب و خیار و نارنگی و پرتقال که مامانم خورد میکنه و میاره میخوریم

    اینقدر دوستش دارم که اگر بیرون هر ظرفی که مامانم میده رو مثلا 30 هزار تومن هم بفروشن من میرم میخرم و میخورم حتی اگر فقط 30 هزار تومن توی جیبم مونده باشه


    امشب بعد از چند ثانیه فکر به اینکه یه تیکه برش سیب بردارم یا خیار ، تصمیم گرفتم که سیب بردارم تا خیارا که بیشتر دوست دارم بمونه برای اخر

    وقتی سیب رو خوردم به حدی بهم چسبید که از این پیش قضاوت نسبت به سیب واقعا پشیمون شدم

    در همین حین با حالی نادم و پشیمان و با دلی پر از عشق و دهانی نیمه پر از عشق ، به مامانم گفتم به نظرم یه مغازه بزن این میوه خورد شده هاتو بفروش خیلی خوشمزه ان

    مامانم اومد یه کم کیف کنه که ظرف چند ثانیه بابام با نشون دادن یه تیکه خیار که روش مو بود گفت اره موهای روشم خیلی خوشمزه اس :-|

    دیدم نه انصافا بهداشت میاد دهنمونو سرویس میکنه همون مغازه نزنیم خودمون لذت ببریم بهتره :-D

  • ۹ نظر
    • امین
    • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

    اگر پسر داشته باشم...

    داشتم فیلم About Time رو میدیدم

    باحال بود

    داستانش ، حرف های توش در مورد ارزش هر روز ادم ، ارتباطات و ...

    اما یه جمله گفت همون اول ، که کلا تا اخر فیلم ذهنم درگیر همون یه جمله شد

    جمله خاصی نیست ، اصلا نیست

    ولی ذهن من رو باید درگیر میکرد


    اولش در حد دو ثانیه اشاره کرد به این که توی جوونی یه پسری بوده لاغره درازه زشت...

    یاد سالهای اول هنرستان تا اواخر کاردانی افتادم

    حالم بد شد

    یاد اون روزهایی که چقدر حس بدی به خودم داشتم و فکر میکردم که من مشکلی دارم

    در صورتی که کاملا عادی بود و درصد قابل توجهی از ادما ، چه دختر و چه پسر توی اون سن بدنشون داره بزرگ میشه

    اینکه یه عده هستن که هیکلشون خوبه چیز عجیبی نیست

    هر کس یه جور بدنش رشد میکنه ، چهره اش یه طور تغییر میکنه

    به علاوه اینکه 70 درصد قضیه دست خوده ادمه

    خوب درست لباس بپوش ، موهاتو مرتب کن ، ادکلن بزن و ...

    اینا خیلی موثرن


    اگر پسر داشته باشم سر زمانی مثلا 14-15 سالگی در مورد این چیزا باهاش صحبت میکنم

    بهش میگم الان از خودت راضی ، دو روز دیگه کم کم ممکنه تغییراتی بکنی که به نظرت ناخوشایند بیاد

    اینا عجیب نیست ، درست میشه احتمالا

    توی اون سن و سالهای خاص بیشتر کمکش میکنم که لباس های قشنگ بخره و به خودش برسه

    بهش کمک میکنم روابط بین ادما رو بهتر بفهمه ، دوستی ها ، روابط کاری ، روابط با جنس مخالف و ...

    فک نکنه کسی از اسمون افتاده پایین

    اهمیت روابط کاری رو بیشتر درک کنه

    از دوستی هایی که دره نهایت لذت رو ببره


    خیلی مسئله مهمیه به نظرم

    اِنی وی

    بازم خداروشکر که گذشت

  • ۶ نظر
    • امین
    • يكشنبه ۶ آبان ۹۷

    هنوزم که هنوزه

    هنوزم که هنوزه...

    تو کتم نمیره که این مرخصی تموم شدنی نیست

    یعنی جدی جدی و کامله کامل سربازیه تموم شد


    باورم نمیشه که بعد یک ماه هنوز این قضیه رو باورم نمیشه :-|

  • ۱۴ نظر
    • امین
    • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷

    و قسم به قلم

    که کیبورد هیچ وقت جای آنرا نمیگرد...


    امروز با دماغی به شددددددت کیپ ، کلاس برگزار کردم

    هرچند دقیقه یه نفس میگرفتم و یه چندتا جمله میگفتم ...

    دوباره یه نفس عمیق

    اگر دانشجوها ناشنوا بودن میرفتم و خودمو رها میکردم

    ولی نمیشد

    منم بی سر و صدا بلد نیستم

    خلاصه که خفه شدم اقا

    خفه


    و میریم که فکرای مهم و خالی کنیم توی سر رسید

  • ۶ نظر
    • امین
    • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

    علیرضا

    از همون اوایل که اومدیم تیوان رفتارهای علیرضا برام جالب بود

    با همه دوست بود و در عین حال به موقعش درخواست هاش رو هم خیلی محکم پیگیری میکرد

    همونجوری با شوخی و خنده و دوستیش

    یه بار سر یه سری ماجراها که با تیم ما درگیر شد بچه ها یه مقدار داشتن باهاش تند صحبت میکردن

    وسط حرفاشون میپردیم و نمیذاشتم چون میدوسنتم اون صرفا داره انجام وظیفه میکنه

    ولی رفتارش برام جالب بود

    عکس العملش


    یه کارمند ساده اس ، نه شریکه و نه درصدی میگیره نه هیچی

    ولی جوری پیگیر کارهای تیوانه که منه صاحب مدیران سایت اینجوری پیگیر کارای مدیران سایت نیستم


    چند وقت پیش فهمیدم که عین این شور و اشتیاق و پیگیری های محکم ، از اینکه از طرف بالا دستی هاش بهش میدون کافی برای رشد داده نمیشه ناراحته

    از اینکه زحمت میکشه ولی رشد خاصی نمیکنه ناراحته


    من مقصر نیستم ولی خیلی ناراحتم کرد

    یکی از کارهایی که اگر فرصتش پیش بیاد شدیدا روش پافشاری میکنم استخدام علیرضا توی تیممونه

    معمولا توی تصمیمات من از الوهیمی پیروی میکنم و میذارم حرف اون حرف اخر باشه

    حتی وقتی خودش ازم میخواد که حرف اخرو من بزنم

    چون تجربه داره


    ولی اگر شرایطش پیش بیاد در مورد علیرضا حرف اخر رو میزنم و میخوام که استخدام بشه

    شرایطش هم اینه که خودش از تیم تیوان خارج بشه

    اصلا قشنگ نیست زیر پای نیروی یکی دیگه بشینی

    به نظرم داره حیف میشه واقعا


    توی تیم ما هاشمی مثل علیرضا میمونه

    سعی میکنم هواشو داشته باشم 

    الوهیمی هم حواسش بهش هست

    هم مالی ، هم رشد ، هم آموزش و هم احترام و جایگاهش توی تیم و پیش مشتری

  • ۲ نظر
    • امین
    • چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷

    اینبار ، نه مثل همیشه

    همیشه موقعیت های خوبی رو داشتم و مفت و مجانی از دست دادم

    این همیشه که میگم شاید از روی ناراحتی مخلوط به عصبانیت باشه

    نه عصبانیت فعلی

    عصبانیت باقی مونده از گذشته

    همیشه ی همیشه هم گند نزدم ولی خوب بارها موقعیت های عالی رو خراب کردم


    الان هم توی موقعیت های خیلی خوبی هستم که باید حواسم بهشون باشه

    بعضی از این کسی و کارا که زیر دست ماست ...

    برای خودشون غولن

    برای خودشون اسم و رسمی هستن ، کلی سرمایه و اعتبار و تجربه و در کنارش نیاااااااااااز 

    نیاز شدید به علم و تخصص ماها


    ولی خوب دارم کم لطفی میکنم بهشون متاسفانه


    از همون موقع که بهار رایانه بودم و میتونستم چه کاااااارها بکنم و وقت تلف کردم

    تا بعدش توی دانشگاه که چه پروژه ها و ایده های...


    می‌دونی چیه؟

    از بیرون ،از دور که به بقیه ...

    اصلا بقیه رو ولش کن ،از دور که ادم به خودش هم نگاه می‌کنه کلی موقعیت میبینه

    ولی توی کار همه اش درگیر جزییات کوچیک بی ارزش میشه

    ولش کن همه این حرفا رو میدونیم



    خلاصه تمام فکرای توی سرم...

    نتیجه همه بالا و پایین های آخر شبی همین دو خط زیره:


    من از فردا دهن کسب و کارهای زیر دستم رو سرویس میکنم

    و به امید خدا پدر سایت متمم رو در میارم


    تمام





  • ۶ نظر
    • امین
    • يكشنبه ۲۲ مهر ۹۷