دفترچه شخصی سید محمد امین هاشمی

یک دفترچه مجازی برای یادداشت روزمرگی ها ، خاطرات ، تفکرات ، نظرات شخصی و ...

این پسرو هی نصیحت نکن ، برو

یه سرهنگی داریم که این بنده خدا نصفه اس!

یعنی کلا نصفه اش نیست ، ریه که نداره ، چشمش که داغونه ، تو بدنش که پره ترکشه ، شیمیایی اعصاب و روانم که هست

دیگه هیچی نداره دیگه کلا

توی این وضعیت حال به هم زن بنیاد شهید ، که علنا میگن قانون اومده هرکی اومد جانبازیش رو کم بزنید ، این 25 درصد جانبازی گرفته

واقعیتش اینه که بیشتر از 25 درصد داغونه

بعد این آدمه معنای واقعی کلمه ی "عشق" هست

یعنی اصن حال میکنی به حرفاش گوش بدی ، به خاطراتش

توی یه شرایطایی بوده که مخ آدم سوت میکشه


امروز از خاطرات 15 سالگیش توی کردستان میگفت

به خاطر حفظ جونشون مجبور شده بودن فحش دادن یه سری سنی حنفی به ائمه رو تحمل کنن و خوب توی اون زمان و شرایط خیلی هم براشون کار سختی بوده

کلی چیزای باحال و وحشتناک تعریف میکرد


حالا سروانه که سربازشم ، به من میگه تو از نظر فکری منحرفی

به مرور توی حرفایی که میزنیم از دهنم در رفته و فهمیده که من از بیخ و بن مخالفت هایی دارم


امروز میخواست از این سرهنگه استفاده کنه و به من بگه که من اشتباه میکنم و من قدر شرایط رو نمیدونم و از این عوام فریبیا

از سرهنگه خواست منو نصیت کنه مثلا

منم قبل از اینکه صحبت کنه گفتم جناب سرهنگ بابای منم شیمیایی هست ، توی کردستان و توی شلمچه هم بوده و شیمیایی شده و هم دوره ای خودتون محسوب میشه

بابای من یه بار میگفت اگه میدونستیم اوضاع اینجوری میشه و دست اینا میافته اصن نمیرفتیم بنجگیم

شما هم با این موافقی؟

اینم نه گذاشت نه برداشت گفت اره

گفت از عراقی میخوردیم بهتر از این بود که به اسم خودی باهامون اینجوری کنن


سروان برای چندمین بار با ستاره های قهوه ای از اتاق رفت بیرون

نسبت به روز اولش خیلی شل شده

اوایل مرغش یه پا داشت و میگفت نه اینا مقدسن و اصن نگو و اینا

الان یه بار یکی از کادریا زیادی داشت خوب میگفت صداش در اومده بود که این چرت و پرتا چیه میگی

کفم برید

  • ۸ نظر
    • امین
    • يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶

    قاتل بروسلی ، پیرمردی زاهد بود :-|

    اوس...


    اوس ، پیشوندیست که فردی چاق برای فردی آرام برگزید

    اوس ، در اینجا فردیست که تا مدتها چون پیری زاهد در بین ما میزیست

    اوس بشیر

    اوس بشیر با فوق لیسانس فیزیک هسته ای ( که ترکیب رشته اش و مدرکش مشتی محکم بر دهان هولدن خواهد بود :-D ) املت های فوق العاده درست میکنه !

    حالا چرا املت درست کردنش توش چشمه ؟ چون بشیر دور کد عقیدتی خورده ، یعنی دو ماه بیشتر آموزشی رفته و آموزش داده شده که بشه معلم در عقیدتی های ادارات مختلف


    سر همین که دور کد خورده از نظر قانون حق ندارن بهش کار دیگه بدن ، هرچند که میدن ولی خوب کمتر از بقیه و در نتیجه اونم میشینه برای ماها املت درست میکنه صبحا که بیکار نباشه (البته بعضی روزا)

    یه بار یکی از روحانی های عقیدتی اومده بود بخش ما ، بعد رسما سر تا پای سرهنگ رو آفتابه گرفت که چرا به اوس بشیر گفتی چایی بیاره

    قانونی هم حق ندارن بهش بگن البته


    حالا

    اوس بشیر به شدت آرومه

    یعنی حتی راه رفتنشم آرومه ، حرف زدنش ، جواب دادنش همه کاراش کلا

    و این از شل بودن نیستا بلکه اوس بشیر به شکل یعقوب گونه ای صبور هست که اصن آدم میمونه چی بگه

    یعنی نگاهش میکنی احسا میکنی یه پیرمرد 80 ساله است مثلا


    حالا شما فرض کن فردی با این سطح آرامش و صبوری و ادب و کمالات و علم و ...

    یهو یه سروان ارتش رو بچسبون به دیوار تو چشماش نگاه کنه و حرف هایی بزنه که فی الواقع ستاره های ری شونش به رنگ قهوه ای پررنگ تبدیل شد


    شاید زیاد شنیده باشید داستان هایی که میگن تو سربازی اینو زدیم و اونو بردیم و اونو کشتیم و این حرفا

    خوب قاعدتا بخشی از این حرفا بول شتی (خزعبلات) بیش نیست

    ولی برای اولین با چشم خودم دیدم که این اتفاق افتاد

    حالا سر کدوم سروان ؟ سروان بالا سر من

    همونی که به خاطر اینکه دارم سربازش میشم انقدر عصبی شدم که وبلاگ قبلی رو زدم ترکوندمش رفت

    از پیرمرد زاهد ما قاتل بروسلی ساخت

    الان احتمالا بهتر درک میکنید که من پیش چه حیوونی دارم زندگیمو حروم میکنم


  • ۳ نظر
    • امین
    • شنبه ۱۳ آبان ۹۶

    یه چیزی دلم میخواد

    خودمم دقیقا نمیدونم چی ولی یه چیزی دلم میخواد

    خوراکی و خریدنی و اینا نه

    احساس میکنم نیاز به یک حس رفاقت دارم

    یه چیزی مثل دوران دانشگاه

    دوران کاردانی

    یه حس نابی بود لعنتی

    چه دورانی بوووووووووووووووووووووووووووود

    چقدر یاد گرفتیم ، چقدر کیف کردیم ، چقدر حال داد دور هم انصافا

    الان هم خیلی خوبا داره ها

    ولی اون حس عالی لعنتی رو ...


  • ۲ نظر
    • امین
    • جمعه ۱۲ آبان ۹۶

    زندگی + آرامش

    خوب من توی زندگیم دارم دنبال خواسته هام میرم

    سعی میکنم در مسیر چیزهایی که میخوام قدم بردارم

    و این عالیه

    هم خیلی لذت بخشه هم موفقیت را بالا میبره و هم خیلی چیزای دیگه


    اما من همونطور که توی پست های قبلی اشاره کردم به طرز احمقانه ای کارهام رو به تعویق میندازم

    سالهاست فهمیدم مشکلم اینه و در موردش تحقیق هم کردم راهکار هم پیدا کردم ولی درست بهش عمل نکردم

    اب اینکه عملی بودن راهکار رو هم با چشم خودم دیدم


    یه پست گذاشتم که گفتم هفت روز 72 ساعته در پیش دارم

    به خوبی و خوشی و با موفقیت به اتمام رسید

    این هفته کارام کمتر بود

    خیییییییییییییییییییییییییلی کمتر ولی اینقدر شل بازی در اوردم که اخرش خرابکاری شد بعضی جاهاش

    یعنی هفته پیش که شلوغ بودم ، بهتر عملکردم


    حالا این سه روز پایان هفته رو به کوب کار دارم ولی بعدش یه سه هفته ای خیلی وقتم ازادتره

    همین هفته اینده هم میخوام نمایشگاه مطبوعات برم ، هم میخوام یه سری کارای عقب مونده رو درست و راستی کنم و هم خودم رو برای کلاس ها خیلی حرفه ای اماده کنم

    که بعدش از هفته های بعدی بتونم زندگیم رو با آرامش پیش ببرم

    به امیدخدا خیلی خفن عزم رو جزم کردم که کمتر کارها رو به تعویق بندازم

    قبلا هم تصمیم میگرفتم ولی الان خیلی با قبلا فرق داره


    نه در حد حرف و اینا

    نه جدا اوضاعم با قبل قابل قیاس نیست

    به امید خدا که همه چیز خوب پیش میره

  • ۴ نظر
    • امین
    • سه شنبه ۹ آبان ۹۶

    فرار

    شماها هم وقتی کارا تون سخت + زیاد میشن فرار میکنید؟

    من وقتی کارهام سخت + زیاد میشن به شدت فرار میکنم و انقد عقب میندازم تا مجبور شم انجام بدم یا اینکه زمانش بگذره و تموم بشه

    7به هر حال مثل ادم انجام نمیدم

    راهکارشم ساده استا

    "دست به کار شدن"

    همین

    کارها اول بیاد روی برگه

    بعد یکیشون (ترجیحا سخت ترین) انجام بشه

    تموم شد؟ بعدی به همین شکل


    اصولا خوب نصیخت میکنم واز این بدم میاد که به خوبی نصیحت ، عمل نمیکنم

    الانمیخوام برم به نصیحت خودم عمل کنم ببینم چی میشه

  • ۱ نظر
    • امین
    • جمعه ۵ آبان ۹۶

    تا حالا راه رفتنتون رو یادتون رفته؟

    داشتم میرفتم سمینار

    بعد زود داشتم میرسیدم ، خیلی زود

    گفتم بذار پیاده برم یه تیکه راه رو

    محل سمینار هم بالاتر از میدون ونک بود و منم داشتم از مترو حقانی میرفتم اون سمتی

    خوب این مسیر سالها مسیر رفت و آمد دانشگاه من بود و کلی خاطره با دوستای عالیم داشتم

    پیاده اومدم ، با وجود اینکه پام تاول داشت و درد میکرد کلی کیف کردم برا خودم

    بعد اون موقع که ما دانشگاه بودیم این پل طبیعت نصفه نیمه بود

    آخرای دانشگاه هم آخرای کارش بود

    من که کلا با موزه و سنگ بنا و اینا هم حال نمیکنم چ برسه که برم مثلا دم یه پل وایس نگاش کنم؟

    عکس و ... که عمرا

    برای همین هیچوقت اون سمتی نرفته بودم


    این چند روز پیش که اومدم برم برای سمینار توی راه دیدم عه ، یه پل جلو پامه که

    گفتم خوب حالا که رسیدم به پل طبیعت بذار از روش برم اونر و از کنار اتوبان نرم(مثل قبلا که پلی نبود و مجبور بودیم دسته جمعی از کنار اتوبان رد بشیم)

    اقا ما رفتیم روی پل و دیدیم اینکه خیلی مسخره اس که

    هیچی نداره اصن ، ملتم خوشحالنا

    همینجوری داشتم میرفتم اونور و فکر میکردم این همه گفتن جایزه فلان گرفت و اینجوری شد و اونجوری شد و ... سر همین؟

    این شبیه یه پل هوایی معمولیه که


    روی پل خیلی خلوت بود و من برای خودم داشتم به همین مسائل فکر میکردم که یکی از جلو اومد

    یکی از اون شرایط ضایعی شد که دو نفر سعی میکنن به هم توجه نکنن

    بعد فک کنم برای همه پیش اومده که در یک شرایطی ادم حول میشه ، نمیدونم شایدم خجالت میکشه یا هرچی ، که مسائل اولیه زندگی رو فراموش میکنه

    من به دفعات راه رفتن م رو یادم رفته :-D 

    یعنی شرایط خاص میشه بعد احساس میکنم دارم عجیب راه میرم ، یا حرف میزنم ، حتی اب میخورم قوووووووووووووورت صدا میده :-D

    خیلی تابلوه انصافا

    بعد روی پلم یه جوری شد که داشت راه رفتن م یادم میرفت

    خدایا اول پای چپ بود بعد راس یا اول دو تا راست بود بعد چپ؟

    زانو رو باید چند درجه بیارم بالا ؟

    وقتی پامو اوردم بالا چقدر بذارمش جلو تر ؟ 

     وهزاران سوال مهم دیگه

    از اونجایی که در تجربه این حس ید طولایی دارم ، میدونستم که باید سریعا به یه ور دیگه نگاه کنم و به چیز دیگه ای فکر کنم


    پس نگاهم رو انداختم اونور و دیدم که پل طبیعت اصن این نیست که من روشم که

    این یه پل هوایی ساده اس

    پل طبیعت اونوره بابا :-D یعنی داغون شدم

    دلم میخواست از رو پل بپرم پایین از دست خودم


    ولی خوبیش این بود دوباره یادم اومد چجوری راه برم

  • ۲ نظر
    • امین
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    هفت روز 72 ساعته

    توی این هفته

    باید دو تا سایت بیارم بالا از صفر تا صد

     " یک سمینار در مرکز فناوری اطلاعات بالاتر از میدون ونک برگزار کنم

     " بروزرسانی های دوره قبلی وبمستری رو بذارم برای دانلود

     " حداقل یک کلاس جداگانه برگزار کنم

    (اوووووووووووووووووه یه چیز مهم یادم اومد راستی ، برم انجام بدم و بیام)

    خوب اومدم

    ببخشید طول کشید :-|


    اِنی وِی

    یه جا هم باید برم که اونم تقریبا 5 ساعتی وقت میگیره از یک روزم

    جدا از اینها اسلاید های یک سری کلاس ها رو باید بسازم و چند تا رویداد ایجاد کنم

    یک سری ایمیل مارکتینگم هست که سرجای خودش

    پادگانم که هر روز هست


    ولی خوشحالما

    به چند دلیل

    یکی همین فعالیتا که کلا دوستشون دارم

    یکی هم اینکه بلاخره یک ایده 2-3 ساله رو دارم عملی میکنم

    یه خانم روانشناس با سواد و با انگیزه پیدا کردم (اون منو پیدا کرد البته) که با هم یکی از ایده های منو عملی کنیم

    به نظر خیلی پر انرژی میاد

    ایشالا که عملی بشه


    دوستان خیلی به دعا نیاز دارم

    یه اتفاقاتی هست اگر بیافته خیلی خوب میشه

    کلی نذر کردم

    میخوام حداقل ماهی 1 میلیون به یکی دوتا خانواده نیازمند بدم که فقط این قضیه پیش رو جور بشه

    به داداشم گفتم یه تومن میدم

    کلی نذر هم تو دلم دارم که به زبون نمیارم ولی میخوام انجام بدم

    واقعا روی زندگیم تاثیر مثبت داره

    بیشتر از تاثیر بیرونی تاثیر درونیه

    یعنی فکری و ذهنی ، حرفش رو کمتر میزنم ولی واقعا از تو دارم هر روز داغونتر میشم

    احساس میکنم اینکه اینقدر سرم رو شلوغ میکنم یه بخشیش برای فرار از این فکراس

    خدابه هممون کمک کنه

    خداروشکر به خاطر همه چیزای خوب

    خدا کنه این چیز خوبم اتفاق بیافته

  • ۲ نظر
    • امین
    • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

    الهه بی ربط یونان ، یا حضرت زل؟

    مجید رو توی وبلاگ قبلیم معرفی کرده بودم

    همون که بهش میگیم "غذا حروم کن"

    شایان هم که همون تپل دوست داشتنی که داستان های زندگیش بیشتر شبیه اقای همساده اس

    حالا یه هم سلولی دیگه هم داریم که اوایل بهش میگفتیم حضرت زل (این دو ماه بعد از من اومد و در حال حاضر جدیدترین سرباز محسوب میشه)

    حضرت زل قضیه اش چیه؟

    شما ساعت 8 صبح میرفتی تو اتاقشون میدی مثلا داره به گوشه شمال غربی اتاق نگاه میکنه

    همینجوری ، بدون تکون ، بدون پلک

    بعد نه میرفتی تو اتاق میدیدی عینا همین حالته

    10 میرفتی میدیدی بله بلاخره تغییر کرده شکر خدا این بار به شمال شرق زل زده :-| :-D

    یه همچین مایه هایی

    بعد از یه مدت متوجه ویژگی دیگه ای داخلش شدیم که دیگه بهش نمیگیم حضرت زل میگیم الهه بی ربط یونان


    اومد تو اتاق

    ازم سوال پرسید که آره میخوام سایت بزنم قضیه چه جوریه؟

    براش توضیح دادم که اره کلی اینجوری و اونجوریه

    حالا بگو میخوای چه سایتی بزنی؟ گفت فلان سایت و یه کم توضیح داد

    منم براش قضیه رو باز کردم و در حد یه مشاوره حرفه ای بهش گفتم باید چیکار کنه

    آقا حرف من هنوز منعقد نشده بود این یهو بدون هیچ عکس العملی نسبت به یک ربع سخنرانی من برکشت گفت آره امروز هواهم یه کم سرد کرده بود :-|

    من موندم

    یعنی داغون شدم

    به قول این مسخره بازی جدید راه افتاده در تلگرام ، دیگه اون ادم سابق نشدم

    یه بار و دوبار و سه بارم نبودا

    ده ها بار همینجوری هممون رو زد ترکوند

    وسط یه حرفی که مجید داشت با هیجان میزد ، یه لحظه سکوت کرد مجید ، این برگشت در مورد یه قضیه 100 در 100 بی ربط حرف زدن

    همه امون برگشتیم بهش گفتیم اخه پروفسور این حرفت چه ربطی به حرف مجید داشت که یهو میگی؟

    میگه همینجوری گفتم سوال شد برام

    بابا یه دو دقیقه ارزش بده به طرفت خوب


    اصن یه موجودی ولی


    یه راهی داریم برای بیرون اومدن سربازا از پادگان که از یه زیر گذر رد میشه

    بعد این عرضش زیاده

    در حد مثلا رد شدن سه تا ماشین از بغل هم

    حالا یه روز شایان و الهه بی ربط و "اوس بشیر" (در آینده معرفی خواهد شد) باهم داشتن از این راه میرفتن بیرون

    بعد همه رفته بودن و زیرگذر خالی بوده (در حالت معمولش با وجود بزرگ بودنش پره پره میشه چون تعداد سربازار به شدت بالاس)

    اینا میان رد بشن از اینجا میگن اقا تند تر بدوییم این یه تیکه رو رد بشیم بریم تا در رو نبستن

    بعد یه سرگرد و یه نفر کارمند داشتن گوشه چسبیده به دیوار این زیرگذره حرف میزدن

    یه فضایی در حد یه کامیون یه ورشون خالی بوده برای رد شدن

    الهه جان فیکس میندازه از وســـــــــط این دوتا بدبخت که داشتن میحرفیدن در میشه :-|


    یارو سرگرده کم مونده بوده قاطی کنه

    خوب حقم داشت انصافا

    بهش میگم خداییش چرا اینکارو کردی؟

    میگه حواسم نبود سرگرده ! میگم داداش اصلا درخته اصلا ادم نیست چرا اون فضای به اون بزرگی رو ول کردی از اونجا رفتی

    خندید فقط

    خودشم توی بعضی کاراش میمونه ما دیگه هیچی

    گفتم این همه از پادگان مینالم یه کمم خاطره باحال بگم ازش


    روزاتون خوش

    یاعلی

  • ۴ نظر
    • امین
    • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶

    هوا بهتر از اینم میتونه بشه؟

    چقدر خوبه انصافا

    آدم لذت میبره تو خیابون راه بره همینجوری اصن

    من از هوای ابری (همونی که ملت بهش میگن "2 نفره")  خوشم نمیاد

    از اون طرف

    گرما هم اذیتم میکنه و کلا سرما رو بیشتر میپسندم


    پس تابستون که هوا ابری نیست ، چون گرمه خوشم نمیاد

    زمستون هم که هوا خنکه ،چون ابره اکثر اوقات خوشم نمیاد


    ولی الان...

    وااااااااااااای چقدر خوبه

    آفتاب هست ولی هوا خنکه

    برید بیرون لذت ببرید

    منم امروز میرم سر آخرین جلسه کلاسم

    از این که دارم توی همچین وایی میرم بیرون واقعا خوشحالم

    خداروشکر

  • ۳ نظر
    • امین
    • جمعه ۱۴ مهر ۹۶

    عزاداری علمی و عملی

    کسایی که با سبک نوشتن من آشنا باشن میدونن که نوشتن این تیتر برای من مثل راه رفتن روی لبه تیغ میموند :-D

    به هر حال

    دوست داشتم متنی در مورد این روزها بنویسم

    اولش قرار بود این هفته چندتا پست درباره شهریور نامه بذارم که دیدم شهریور به جز کلاس و سربازی چیز مهم انچنانی نداشت

    پس این شد که رسیدم به این پست



    پیش خودمون که نمیتونیم دروغ بگیم که
    من نه فایده ی عزاداری تکراری رو درک میکنم و نه میتونم تحملش کنم
    من نمیتونم هر سال برم و یک داستان و یک روزه و یک سری جملات ثابت که بعضا با دروغ هم قاطی شده بشنوم و باز هم ناراحت بشم یا عبرت بگیرم و ...
    من دو نوع عزاداری رو با جون و دل شرکت میکنم
    1. وقتی که قراره حرف علمی و قشنگی زده بشه:
      توی پادگان یه روحانی میارن عالیه اصن ، حرفای قشنگ ، بیان عالی ، صحبت علمی و مستند
      از همه مهمتر : "حقایق گفته نشده"
      مثلا از زندگی بعضی از یاران و بخش هایی از داستان محرم میگه که کمتر گفته شده

    2. دومی هم وقتی که پای کار عملی وسط باشه:
      من وقتی برای کارم دلیل داشته باشم ، دیگه برام هم نیست کار چیه
      یعنی همونقدر که به نشستن توی پادپان غر میزنم ، همونقدر خداروشکر میکنم اگر مثلا بهم بگن که باید از 6 صبح پاشی تا 12 شب مثل تراکتور کار کنی به خاطر چیزی که بهش اعتقاد داری
      اصلا هم مهم نیست کارش چیه
      بیل میزنم ، غذا میپزم ، هر چی بلد نیستم میرم یاد میگیرم ، کفش چفت میکنم  و...

    این دو نوع عزاداری بهم حس خوب میدن ، برام توجیه منطقی دارن
    وگرنه که من برای هیئت های تکراری با جملات تکراری آماده ی آماده ام
    گوشی جدید که خریدم رو باهاش کار نکردم که این روزها بشینم تنظیمش کنم و برنامه هاشو بریزم و اینا :-|

    عزارادری هاتون پر از برکت و مغفرت
    یاحسین
  • ۲ نظر
    • امین
    • جمعه ۷ مهر ۹۶