کاری به یک سری جوگیری های نوجوانانه و افکار پوچ و "من کی هستم" و ... ندارم

بعد از اونا دیگه آرزوی مرگ و مردن یادم نمیاد کرده باشم

 

به جز همین چند روز گذشته

کرونا دردی رو به سرم اورد که ظرف چند روز بارها التماس کردم خدارو و بنده هاشو که تمومش کنید

که شماها که نمیتونید درد رو رفع کنید، بکشید تموم بشه

هیچ بخش زشت و زیبا این دنیا رو به این درد معامله نمیکنم

 

نمیدونم چطور میشه توصیفش کرد

جریان فاصله گرفتن دو نیم کره مغزم روی توی هربار سرفه احساس میکردم

دقیقا حس میکردم داره از وسط سرم خون میزنه بیرون

 

با دستام دو طرف سرم رو میگرفتم و بهم فشار میدادم بلاکه یه کم اروم بشم

دستم و پام رو میکوبیدم رو تخت

داد میزدم

فحش میدادم

 

و فردا شب

و فردا شب

و فردا شب

 

التماس برای یه مورفین

یه خواب اور

یه ارامبخش

 

نمیدونم چرا دارم بدترین حال زندگیم رو الان اینجا ثبت میکنم

شاید برای اینکه یادم نره

شاید چون خیلی خاص بود

شاید چون لحظات خوبمم اینجا ثبت کردم و معتقدم باید وقتی خوبی رو میگیی بدی هم بگی

 

واقعیتش

بعد از این داستانا

احساس میکنم به اندازه قبل علاقه ای به کارندارم...

 

شاید موقته

و امیدوارم باشه

شاید نتیحه ده ها امپول و دگزا و رمدسیویر و کوفت و زهرماری باشه که بدنم رو کرخت کرده و حال راه رفتن و ازم گرفته

نمیدونم

 

ولی شایدم بارفتن تا لب مرگ واقعا دیگه علاقه قبل به کار رو ندارم